امروز 7 تير است ...
شايد براي ميم...
خارجي _ظهر _کنار درختان کاج بي(...)
بابا يک جوجه گنجشک خيلي کوچک ميبيند . زير پاي دختان کاج (...) {که عرضه اين راهم ندارند که حد اقل لانه يک گنجشک را محکم روي شانه هاي خود نگه دارند.}
برش ميدارد. جوجه گنجشک را.
داخلي_مدرسه _ سالن امتحانات
منا و دوستش دنبال شماره صندلي خود ميگردند.
منا :صبحي رو چکار کردي ...
دوست منا :خوش بحال سال دومي ها شد سوال هاش خيلي خوب بود ولي من خيلي خوب ندادم
منا: آره به نظر منم اگه کسي حد اکثر روزي 7 ساعت خونده باشه خيلي خنگه بد زده باشه.
خارجي _خيابان _ يک قسمت از پياده رو که مثل سکو است و نسبتا طولاني(با يک سري درختان کاج )
منا{ با يک مانتو شلوار تابلو که داد ميزند دانش آموز کدام مدرسه است} روي سکو راه ميرود ودر حالي که حواسش به کاج هاي روي سکو هم هست به درختان کاج سر کوچه خودشان نگاه ميکند .نور خورشيد از لابه لاي درختان و شاخ و برگشان به سمت چشم هايش حمله ميکند . اين را از نگاهش ميتوان خواند که دارد با خود فکر ميکندچقدر اين کاج ها زيبا هستند.
داخلي _خانه _ اتاق
ميم (1) رو به ديوار نشسته .منا جلو تر ميرود و جوجه گنجشک را دست ميم ميبيند .
منا :از کجا ؟
ميم:بابا پيداش کرد
منا:از کجا؟
ميم:خيابون
بابا : گذاشتيم رو ايوون يه گنجشکه اومد ببرش زورش نرسيد .گنجشکه هنوز کوچيکه پرواز که بلد نيست.
خارجي _ حياط_ايوان
ميم :به بابا بگو اون قفس خاليه رو کجا گذاشته ؟
چند لحظه بعد
منا : انداخته بالا ...تو حياط جاش رو درس کنيم گربه بياد سکته ميکنه که .
ميم : ديگه چکار کنم تو خونه هم داشت يخ ميزد
چند لحظه بعد
يک پارچه کوچک دور برش ميگذارند گرم تر ميشود... زير سبد که روش چند تا وزنه هست
داخلي _ حال _ نزديک در حال
منا : ميم بيا ببين اين خوا بيده يا مرده ...؟
بابا: بيارش اينجا ببينمش...
ف(2):دوستم يه قناري داشت اينطوري ها بود. مرد.
منا نگاهش ميکند
ف: البته پير بود.
بابا: نه .ببر بزارش سر جاش .داره ميميره
ف: ببينمش
و از جايش پا ميشود
ف : پا هاش رو نگا .داره ميميره.
منا به سمت حياط ميرود
10 ثانيه بعد
خارجي _حياط_ ايوان
منا چشم هايش برق ميزند .و دوخته شان به يک جسد در دستش . سردتر ميشود .به اميدي با انگشت کوچيکه اش که قد اوست با فشاري به اندازه يک اپسيلون قلبش را ماساژ ميدهد.
منا :پس اينهمه زيستي که خوندي به چه دردي ميخورد.
ميم از در حال مياد روي ايوان
ميم : مرده ديگه .زنده نميشه که. ..............
جوابي نميشنود و بر ميگردد .
بابا که رفته بود آشغال ها را سر کوچه بگذارد برگشته.و وسط حياط است .
بابا :کوچيکه زياد نبايد دستش زد
منا ميخواهد بگويد خودم ميدانم . بهشم دست نزديم.
منا: مرده
بابا : اينو فقط مادرش ميتونه ازش مراقبت کنه .
1)ميم داداشمه ...و اين ميم اون ميم بالا نيست خودتونم فهميديد. گفتن نداشت .
2) ف خواهرمه
3) اميد وارم ميم که در ذهن من بود رو درک کرده باشيد.به هر حال ميتونه ميم شما ميم ديگه اي باشه.
4)به کسي بر نخوره من هيچ کس رو تا 14_15 براي آپم خبر نميکنم.
[30/4/1387- 4:15 ع] بزرگترين مداد دنيا
[17/2/1387- 3:24 ع] تو بزرگي مثل اون لحظه که بارون ميزنه........!!!(1)
[آرشيو شده ها]
بازديد ديروز: 3
کل بازديد :3115
منا يازرلو متولد 11 خرداد 1369 مي باشد . طبق معناي خرداد(جوزا)فرزند طبيعت است. داستان مي نويسد . منادر عربي يعني آرزو. يازر لو در ترکي يعني نويسنده. و او هم دوست دارد (آرزودارد)نويسنده شود. چون يک خورده دير به دير مي نويسد.(تنبل است .توبه کسي نگو) و قدم مبارکش را در پيش دانشگاهي تجربي گذاشته مجبور است از مطالب(هم شعر.هم داستان) دوستانش در وبلاگ استفاده نمايد.
آخرين سطر گريه...خانم جلالي و آقاي نشاطي
بارانه نشاطي
spotlight
غزلواره...حمیدرضا میرزایی
محمد علي شادمان
چشمان سياه ...سحر بهترين هم کلاسي عمرم
معبد پاییز...علی اکبر آغاسیان
نام: | |
ايميل: | |
