خسته شدم انقدر گفتم وقت نيست .وقتي ميام سمت کامپيوتر بابام ....خوب حق داره ديگه ....يه سال درس ...يه عمر راحتي ....نميرسم خيلي ها رو خبر کنم جز سه نفر .شرمنده ...بازم آپ مي کنم در حدي که وبم رو تعطيل نکنند.به اشتباه ها هم گير نديد . اصلاً هم حوصله ي ويرايش رو نداشتم .
الان 17 سالمه که اين رو مي نويسم .نوشتم 17 سالمه که بعد از120سال که خوندمش يادم بياد کي بودم .شايد فهميدم که کي شدم.عذاب وجدان دارم ...بايد الان در حال درس خوندن باشم نه در حال تايپيدن ..........
مجهول اول: تا همين چند سال پيشا بود که مامانم يه پارچه ي بزرگ رو پهن مي کرد وبعد سفره رو روش مينداخت . يه پارچه ي گل گلي يا با طرح هاي سنتي. تا ما غذامون رو رو زمين نريزيم .اول ها مي گفت : ((هرکي غذا دور بشقابش نريزه جايزه بهش ميدم )).........ديد نميشه .تو کت من نميره .......گفت : (( غذات که تموم شد جلوت رو تميز کن ))..........ولي من نمي خواستم خسيس باشم .
مجهول دوم : بچه که بودم مي رفتم تو حياط ميشستم، رو زمين، کنار درختا يا يه ستون آهني که توحياتمونه ،مورچه ها رو نگاه مي کردم . وقتي مي ديدم يکيشون داره يه چيز سنگين رو بالا ميبره ،دستم يا يه برگ رو مي گرفتم چند سانتي پايين ترکه وقتي خسته شد وافتاد مجبور نشه اون همه راه رو برگرده .اون آخر ها که مي رسيد اون بالا بالا هاي ستون من روي نوک انگشتام ايستاده بودم و دستم رو تا جايي که مي رسيد بالا گرفته بودم .ولي بازم 10،20 سانتي باهاش فاصله داشت . دستم خسته ي خسته که مي شد مي گفتم ديگه رسيد .تا ميومدم کنار.....تالاپ..........مي افتاد زمين و من غصه مي خوردم .آخه وقتي مي خواستم بزارمش روی برگ و بفرستمش بالا فرار می کرد .غذاشم ول می کرد . ولی امروز بعد این همه وقت رفتم نگاهشون کنم .دیدم دست خالی می روند و می آیند .
حل معادله ی دو مجهولی : من خسیس شدم، مگه نه .امروز فهمیدم . مورچه ها با من قهرند .بی محلی می کنند . پارچه ی گل گلی بزرگ امروز دوباره پهن شد .رویش بیشتر از 20 تا نون بربری بود .و مادرم مشغول بسته بندی آنها .امروز ظهر بود که با بابایم می گفتند .... نانوایی دم افطار شلوغ است ، نان پیدا نمی شود ....سهم مورچه ها از آن همه نان خرده نان ها بود ....باور کنید قهر کردند ....به نان ها لب نزدند.......شاید مورچه ها هم روزه............؟
سلام ...........عيدتون مبارک .......البته اگه عيدي ميديد......... اين شعر متعلق به خانم سوده عباسي اهل کرمان است .....اين رو از توي يک کتاب جشنواره به اسم ((کوچه کوچه ي آسمان ))برداشتم .
آقاي من نيامدي ايل مي رود
آرامش نبود تحليل مي رود
موسي عمر من، به اميد وصال دوست
در گاهواره عشق تو، بر نيل مي رود
مرغ دعاي من، همه شب از صميم قلب
تاآسمان بسته و تعطيل مي رود
آقا بدون تو چه جفا ها که همچو تيغ
بر روح زخم خورده هابيل مي رود
در قلب هايمان که زمستان کشيده اند
بيم سقوط ناگه قنديل مي رود
مولا بيا که بي تو همه آيه هاي عشق
در تنگناي غربت انجيل مي رود
اينجا سپاه ابرهه تا کعبه ي ولا
بي ازدحام و ترس ابابيل مي رود
مولاي من! دوباره ز جور برادران
در چاه غصه زاده راحيل مي رود
از خاطر حراي دل ما ، بدون تو
حتي نزول حضرت جبرييل مي رود
آدينه هايمان همه تکراري اند و سخت
مولا! نيامدي تو و اين ايل مي رود
سوده عباسي- کرمان
ديروز اينجا يک شعر بود هر کي مي اومد راجع به شعر نظر مي داد ..........................................................................................
خوب يک نگاه هم به اون پايين بندازيد ....................................................................................... .........................حالا تا فردا صبح بيا دنبال اين نقطه چين ............. پرو..... برو اون پايين رو بخون ديگه ...........اِ ....اِ..........بچه هم بچه هاي قديم ..........شيطونه ميگه ......... برو پايين رو بخون ديگه بچه ...........الان حالت رو مي گيرم ..............ديگه نقطه چين نداريم .
حالا مثل يه بچه خوب برو اون پايين رو بخون .......اصلاً انگار حرف حاليت نميشه .........بيا تا به اون جايي که من مي خوام برسي...........
مرگ او ديروز اتفاق افتاد . در بازارچه ي نزديک خانيمان . همانجايي که او برايم متولد شده بود . درست نزديک يک چرخ دستي . همانجايي که مو هاي طلايي اش را ديدم و چشمان سياهش را و از بين اين دنيا او را انتخاب کردم نه دختر همساييمان را . ديگر همه ي همسايه ها او را ديده بودند و دختر همسايمان که بيشتر از همه به او حسودي مي کرد . و دوستانم که مرا بي عقل مي خواندند .ولي پدر و مادرم نه او را نديدند . او هميشه در قلب من آشوبي به پا مي کرد ولي از بس خودش آرام بود که من را هم آرام نگاه مي داشت . و براي چيز هايي که مي خواست هميشه صبر مي کرد و صدايش در نمي آمد . ومن هم همه کار برايش مي کردم و من او را دوست داشتم و عزيزم صدايش مي کردم . اولين بار اين جمله ها را از پدرم شنيده بودم .وقتي با تلفنش که هميشه همراهش بود حرف مي زد و مي گفت که امانت است و صدا هاي جور واجور در می آورد و صدایش شبه هر چیز بود جز زنگ تلفن .گاهی هم جیبش را می لرزاند و پدر هم اول ها مثل آن می لرزید و به دستشویی و حمام می رفت وساعت ها آنجا میماند یا به پشت بام می رفت و پایین نمی آمد و مادرم اشک هایش در قابلمه غذا می ریخت و من فکر می کنم برای همین که غذایش شور بود پدر طلاقش داد و من پیش پدرم ماندم فقط به خاطر او و مو های طلا یی اش . به خاطر این که چند روزی گمش کرده بودم و انتظار بر گشتنش را می کشیدم . درست مثل پدر که دیگر تلفنش زنگ نمی زد و پدر با خودش می گفت که دیگر باید تلفنش را پس دهد و با من دعوا می کرد که در این چند روز به آن دست نزنم .وقتی او پیدایش شد نفهمیمدم آن چند روز کجا بوده ولی ناراحتی های دختر همسایه دوباره شروع شد و مثل مادر اشک هایش روی عروسک و قابلمه ی اسباب بازی اش می ریخت که سال ها پیش اسباب بازی مادر و خواهرانش بوده . ((من هنوز تعجب می کردم))(1) که چرا پدر یک دست لباس نو نمی خرد و هر چه دارد پول تلفن می دهد .
دیروز که با دختر همسایه رفتیم تا یک قابلمه ی اسباب بازی نو با پس اندازش بخرد و به دوستش هدیه بدهد او را دوباره دیدم . دختر همسایه خم به ابرو نیاورد و انگار نه انگار که او را دیده . چند لحظه بعد قابلمه ی دخنر همسایه پر از اشک شد . ولی من او را طلاق ندادم . دختر همسایه به او خیره ماند . ومن در یک چشم به هم زدن دیدم او زیر چرخ ارّابه ای که آنجا برایم متولد شده بود و بهتر است بگوییم خریده بودمش له شد وجیک جیک بلندی کرد .
1) ته جمله س .میتونی ، لنگش رو پیدا کن .
2) چرا میخونی مگه تو متن شماره زدم .
اگر تونستید یک همچین اثر هنری ای پیدا کنید که انقدر ازحرف ربط (( و )) استفاده شده باشه .اسمم رو عوض می کنم ..... نه اصلاً تبعیدم کنید .........بازم نمیشه اینجایی که من زندگی می کنم قبلاً تبعید گاه بوده .....جهنمی در شمال ....... خلاصه اینکه نمی تونید پیدا کنید .....موقع تایپیدن کفتم یکم عوضش کنم دیدم اینجوری با حال تره ......کر کر خند س ..........دفعه بعد که آپ کردم یه داستان میزارم که جدید نوشته باشمش تا به استعداد بی کران من در چرت وپرت نویسی پی ببرید .........راستی اون جمله ای یا تیکه ای رو که به نظرتون با حال تره رو با یه copy paste ضمیمه ی نظرتون کنید............
به تور کلي من املام زير خط فغر به سر ميبره به بذرگيه خودطون ببخشين. نخته سر خت.
[30/4/1387- 4:15 ع] بزرگترين مداد دنيا
[17/2/1387- 3:24 ع] تو بزرگي مثل اون لحظه که بارون ميزنه........!!!(1)
[آرشيو شده ها]
بازديد ديروز: 3
کل بازديد :3115
منا يازرلو متولد 11 خرداد 1369 مي باشد . طبق معناي خرداد(جوزا)فرزند طبيعت است. داستان مي نويسد . منادر عربي يعني آرزو. يازر لو در ترکي يعني نويسنده. و او هم دوست دارد (آرزودارد)نويسنده شود. چون يک خورده دير به دير مي نويسد.(تنبل است .توبه کسي نگو) و قدم مبارکش را در پيش دانشگاهي تجربي گذاشته مجبور است از مطالب(هم شعر.هم داستان) دوستانش در وبلاگ استفاده نمايد.
آخرين سطر گريه...خانم جلالي و آقاي نشاطي
بارانه نشاطي
spotlight
غزلواره...حمیدرضا میرزایی
محمد علي شادمان
چشمان سياه ...سحر بهترين هم کلاسي عمرم
معبد پاییز...علی اکبر آغاسیان
نام: | |
ايميل: | |
