ديگه اين قوزک پا ياري رفتن.......
بايد داشته باشه ........کنکور نزديک است ........و اين دوران عيد که ميگن طلاييه.......دُوران طلايي يا به گفته دوستم دََوَران طلايي.........دعا کنيد خدا يه عقلي به من بده هر چي هم ميخوايد به شما...............
خيلي دلم گرفته از خيلي ها
از يه بنده خدا ياد گرفتم راستگو باشم واينکه خيلي وقت ها نگفتن خيلي چيزها بدتر از دروغ گفتنه.....
از يه بنده خداي ديگه هم ياد گرفتم هيچ وقت به خاطر اينکه کسي از نظرم خوشش بياد نظرم رو تغيير ندم .
از يه بنده خداي ديگه هم ياد گرفتم همه رو دوست داشته باشم ....باور کنيد ميشه....اگه فرق دوست داشتن و عشق رو بدونيم ميشه..لااقل از کسي متنفر نيستم.........
يه جا هايي هم بهم ثابت شد داشتن اعتماد به نفس بالا هميشه به سود آدم نيست...........
با اين که چند وقتي ميشه که وبم رو آپ نکردم فقط اين سه تا رو براي گفتن دارم...(هر چند که من در هيچ کدوم از اين سه تايي که ميگم تخصص ندارم ....؟؟؟.ولي فکر کنم در همين حد حق نوشتن لااقل براي دل خودم رو دارم.....)((باز گير نديد... بگين براي دل خودت برو جلو آينه حرف بزن....))
1. نميدونم چرا خيلي ها آهنگ رپ و استفاده از کلمات جديد رو با فحش دادن اشتباه ميگيرن........
2. نميدونم چرا خيلي ها غزل پست مدرن و استفاده از واژه هاي جديد رو با فحش دادن و استفاده از کلمات چندش زا اشتباه ميگيرن.........
3. من بعد از مدت ها گفتم برم يه فيلم قشنگ ببينم روحيم شاد بشه ...ذهنم خلاق بشه ...يه ريزه براي داستان نوشتن جو گير بشم....به سينماي ايران اميد وار بشم ........ولي .........سنتوري رو ديدم..........اگه ديده باشين به اين که چقدر نکته هايي که بالا بهش اشاره تحقق يافتن پي ميبريد...سنتوري خيلي بهتر از اين ميتونست باشه.....
تو کتاب چگونه فيلمنامه بنويسيم (نوشته ي سيد فيلد) يه همچين جمله اي بود.......
يه کارگردان ميتونه از يه فيلم نامه خوب يه فيلم بد بسازه ولي هيچ وقت از يه فيلم نامه بد نميتونه يه فيلم خوب بسازه
حالا اينجا کدومش مشکل داشته ؟؟؟؟((پيدا کنيد پرتغال فروش را))
اينجا هم يه داستان ميزارم لطفا اگه از نوشته هاي بالا عصباني شديد يا الکي زيادي خوشحاليد .....از داستانم ايراد نگيريد آخه داستانم گناهي نداره که من نوشتمش.ولي حسابي نقد کنيد.......((فرق نقد و ايراد رو که ميدونيد؟ خدا رو شکرکه ميدونيد)).
اين داستان رو پارسال زمستون نوشتم ...شايد يه همچين موقع هايي ...اون موقع ميرفتم انجمن داستان ....خوش ميگذشت ......خوب نقد ميکردن ....البته يه چند نفري هم هميشه تعريف ميکردن واسه اميد وار بودن من که صفر صفرم ....براي من که صفر صفرم و هر جلسه هزار تا نکته تازه ياد ميگرفتم ....
ولي الان تعطيل شده .....چون تعداد کم شده بود ....خدا کنه دوباره راه بيفته...
شايد که نه حتماً يه روزي از همه نوشته هاي بالا پشيمون ميشم((مخصوصاًازآخرين تيترش)).............
ولي هيچ وقت از نوشتن نوشته هاي زير پشيمون نميشم.................
قانون جنگل،قانون هابل
جلوي ويترين ايستادم . موهايم نامرتب بود و عينکم کج.چشمم به تلوزيون هاي پشت ويترين افتاد که همه يک تصوير را نشان مي دادند . مجري که نسبتاً کچل بود و مردي با مو هاي فرفري که ظاهراً مهمان برنامه بود . يک تلسکوپ هم گوشه تصوير خود نمايي مي کرد . کودک که نگاهش بين ويترين و در مغازه لباس فروشي مي چرخيد توجه اش به کاغذ هاي نامرتب من جلب شد . از ميان آن همه جزوه و سوالات امتحاني،کلمه اي که از بقيه درشت تر بود را انتخاب کرد . بعد از اين که چند بار دهانش را باز و بسته کرد و چشم هايش گرد شد گفت: (( قانون هابل)) .
در مغازه باز شد . مردي بيرون آمد و مرد ديگري که با چند بسته به دنبال او رفت نگاهي غضب آلود به کودک انداخت . بعد هم خانمي در را بست وبا دختر بچه اي در پياده رو به راه افتاد. شادي دختر بچه از تکان دادن تنها پلاستيکي که در دست داشت پيدا بود .
فروشنده که مشغول گذاشتن بسته ها در ماشين شد کودک به طرف مرد اولي رفت و گفت: ((آقا کمک کنيد آقا)) وفروشنده که کارش تمام شده بود دست لاغر و نحيف او را گرفت و جلوي پاي من پرت کرد .
مجري که هيجان زده به نظر مي رسيد گفت :((پس طبق قانون هابِِل دنيا در حال انبساط )) که صداي فروشنده بلند شد: ((باز به فروشگاه ما سر بزنيد آقا )) و در ماشين را بست . خواستم دست کودک را بگيرم ولي او خيلي زودتر از جايش بلند شده بود و به طرف آن خانم و بچه اش مي دويد . هنوز به آنها نرسيده بود که ماشين از سر چهار را پيچيد و فروشنده وارد مغازه شد . آن مرد مو فرفري با لحن تاکيدي گفت :
(( درواقع هر چي فاصله اجرام آسماني بيشتر باشه سرعت دور شدنشون هم بيشتره ))
چند دقيقه اي جلوي راه آن خانم را گرفت و کلافه اش کرد ولي آن خانم توانست راهي براي خود و بچه اش باز کند و بي توجه به راهش ادامه دهد . او بي رمق سرجايش ايستاد . صداي آشناي مجري که کمي بلند تر به نظر مي رسيد سکوت ذهنم را شکست : (( اين آسمان شب است که مي بينيد . ))
[30/4/1387- 4:15 ع] بزرگترين مداد دنيا
[17/2/1387- 3:24 ع] تو بزرگي مثل اون لحظه که بارون ميزنه........!!!(1)
[آرشيو شده ها]
بازديد ديروز: 3
کل بازديد :3115
منا يازرلو متولد 11 خرداد 1369 مي باشد . طبق معناي خرداد(جوزا)فرزند طبيعت است. داستان مي نويسد . منادر عربي يعني آرزو. يازر لو در ترکي يعني نويسنده. و او هم دوست دارد (آرزودارد)نويسنده شود. چون يک خورده دير به دير مي نويسد.(تنبل است .توبه کسي نگو) و قدم مبارکش را در پيش دانشگاهي تجربي گذاشته مجبور است از مطالب(هم شعر.هم داستان) دوستانش در وبلاگ استفاده نمايد.
آخرين سطر گريه...خانم جلالي و آقاي نشاطي
بارانه نشاطي
spotlight
غزلواره...حمیدرضا میرزایی
محمد علي شادمان
چشمان سياه ...سحر بهترين هم کلاسي عمرم
معبد پاییز...علی اکبر آغاسیان
نام: | |
ايميل: | |
