چهارشنبه مصادف با 23 امرداد1387 ، 11 شعبان1429 ،و 13 آگوست2008 ،رفتم کتابخونه عضو شم 
البته به اين نيت رفتم که شماره حسابش رو بردارم .ديدم به به خبري از شماره حساب نيست .همون جا حساب ميکنن بي درد سر
. واسه 1000 تومن آخه آدم رو ميفرستن بانک.
نه عکس همرام بود نه کارت عضويت قبلي
.گير دادم که منو عضو کنيد بعدا عکس رو ميارم . اين آقاهه ، کتابداره هي ميخنديد
.منم خودم رو زدم به اون راه رفتم کتاب رو برداشتم.
يه بار ديگه گفتم ((نميشه منو عضو کنيد بعد عکس رو ميارم )) البته حالت امري و زوري لحنم بيشتر از خواهشش بود .
اين آقاهه باز هي ميخنديد .به چند نفر کتاب داد و پس گرفت .بازم هي ميخنديد.منم با خودم گفتم حتما مدل صورتشه
.آخه يکم پير بود باچشم هاي بادومي و صورت تقريبا پف کرده.
سرش که خلوت شد . گفتم ((من ميخوام اين کتاب رو ببرم))
. باز خنديد
.يه کارت داد گفت پرش کن .و بالاخره کتاب رو با خودم بردم.مثلا اومدم از کوچه ي رو بروش ميونبر بزنم .وسط کوچه يادم افتاد پولش رو ندادم
. برگشتم .پول روگذاشتم رو ميز گفتم ببخشد يادم رفت .باز خنديد . ديدم نه بابا مدل صورتش نيست جدي جدي ميخنده.پول رو بهم پس داد
.گفت نميخواد
.منم همينطوري بربر بهش زل زدم
.گفتم چراااااا؟؟؟؟
_ دفعه بعد اومدي حساب کن
.
_خوب يادم ميره بعدا . الان حساب کنيد لطفا.
باز گفت نميخواد
.من وسط دو راهي گير افتاده بودم دارم که شبيه علامت سوال ميشم يا علامت تعجب.که گفت رايگانه
. و من شبيه علامت تعجب شدم. دستم رو بردم سمت پولم
و پرسيدم چرا؟
_ نميدونم امروز بخشنامه شده .
_ آخه به چه مناسبت؟...
_ نميدونم روزجوان ..نوجوان ...
پولم رو گذاشتم تو کيفمو
اومدم بيرون .
اين آقاهه فکر کرده بود ميدونم امروز رايگانه
،همينه که گير دادم امروز بايد عضو شم.واسه همين هي ميخنديد.
عجبم زرنگ بود ها
.تا لحظه آخر نگفت رايگانه که
... ميگفت برو دفعه بعد حساب کن
...عجب ها...
چقدر هم که من کتاب ميخونم .کشتم خودمو.
نميدونم چرا ها؟؟؟!!!حتي روزهايي که از 5 صبح بيدار بودمم نفر آخر ميرسيدم مدرسه .البته بيشترش رو تا يه ربع به 7 يا خود 7 خواب بودم .اين ناظممونم از 6 صبح تو مدرسه بود.(خيلي وقت بود ننوشته بودم شش اول نوشتم شيش)شش ده دقيقه هم دم در کشيک ميداد تا هفت چهل و پنج.هر دفعه هم ميگفت ((آخه منه پيرزن(قابل توجه بالاي 70 سالشه)
از 6 اينجا تو چرا انقدر دير مياي مامان به اون منظمي بابا به اون دقيقي.انقدر سال بابات اداره (نميدوم کدوم بخش اداره )بود همه ازش حساب ميبردن...من از بابات ياد گرفتم......................))
تا تهش بخونيد خودتون ...خوبه با مامانم همکار نبوده و گرنه ديگه هيچي
....هر روز همينا رو ميگفت همه معلم ها يکي يکي از کنارم رد ميشدند ميرفتن تو مدرسه...
يه روز نفر اول رسيدم مدرسه ....ناظممون گفت(به به چه عجب ..نگا...منه پيرزن از 6 اينجام چقدر خوبه زود مياي . تو مامان به اون منظمي بابا به اون دقيقي داري.انقدر سال بابات اداره (نميدوم کدوم بخش اداره )بود همه ازش حساب ميبردن...من از بابات ياد گرفتم......................))
همون روز که نفر اول رسيدم فقط کم مونده بودبرن پشت ميکروفن بگن
(ميکروفن مدرسمون هر سال يکي دو باردر مياد و مورد استفاده قرار ميگيره)
.روتخته نوشتن ...منا اولين نفر اومده...هرکي هم ميومد تو کلاس ميگفتن(( تخته رو بخون منا اولين نفراومده )) همه هم بلااستثنا به من ميگفتن ((به به مبارکه))
حالا الان 6 صبح بيدار ميشم کشتي ميبينم
.حيف که اينا مدال نميگيرن.من فقط تو کف اين مجريه ام مسابقه جودو بود تا گفت ((قطعا ميتونه مدال برنز رو از آن خودش کنه))بيچاره ضربه فني شد
.
از اون روزميگه ((کارشناسان ما پيش بيني کردند احتمالا اگه شرايط روحي و فيزيکي ورزشکاران ما و مربيانشون و.........شايد بتونيم به لطف خدا مدال بگيريم))
طولاني شد ديگه داستان باشه براي پست بعد
.
اينجا ايران است......سرزمين من...
خوب ... تابلو بود که مداد نيست ...ميگن بلند ترين برج آجري جهانه ...به ارتفاع...يادم نيست...خودتون با قد اون آدمه کنار عکس بالا مقايسه کنيد ....شايد نزديک 18 يا 27 متر ....نميدونم ....
ترجمه کتيبه عربي اي که روش نوشته شده......
اين کاخ شمس المعالي است_امير شمس المعالي الاميرفرزندقابوس ابن وشمگيربه ساخت آن در زمان حياط خود دستور داد_به سال 397هجري قمري...375شمي......
حدودا ميشه 1012ساله......
مهمتر از همه اينکه واقع شده در گنبد کاووسه......شهر من ...
البته به نظر من گنبد يه ايران به شکل کنسرو شده است .....چون از همه قوميت ها توش زندگي ميکنن.....باز هم به نظر من شهر هر بي وطنيه...چون 99درصد مردم اين شهر اصالتا مال اين شهر نيستن.....
عکسشم خودم گرفتم ...
ممکنه لود شدن عکس پايين يه يک دقيقه اي طول بکشه.

روز ها از پي هم ميگذرد
و تو نخواهي آمد
نتوان که خواهي آمد
و من فرار خواهم کرد..........نيمه شبي
وباز نخواهم گشت...مگر........
و من فرار خواهم کرد نه از تو که از خودم
از مني که بودم...هر آنچه که بودم و باز نخواهم گشت مگر
هر آنچه که خواهم باشم
من تمام پنجره ها را شکست خواهم داد
چرا که مغرورند..............فخر ميفروشند بر ديوار ها
چرا که فکر ميکنند فقط آنانند که در ارتباط اند
و نور فقط از آنان ميگذرد
و خورشيد فقط بر آنان سلام
بي خبر ز آنند ،ديواري نبود.......نبودند پنجره ها
و من فرار خواهم کرد..........نيمه شبي
وباز نخواهم گشت
مگر آن نيمه شبي که.......
تو ديگر صداي مرا نخواهي شنيد
حتي اگر چشم هايت پر از التماس شوند......نخواهي شنيد............
نه براي خودم ..........براي تو ...که بداني..........من
حتي اگر همان چشمهايي که با نگاهي گيرا جار ميزدند و فقط آن را برايم نمايان ميکردند
که سکوت کنم،التماس کنند............نخواهي شنيد
و من فرار خواهم کرد.......... نيمه شبي
وباز نخواهم گشت
مگر آن نيمه شبي که.......
تو مرا نخواهي ديد ........به سان هميشه..........به سان شبي که رفتم و مرا نديدي
هنوز مانده اي..........اما مگر کافي بود يک بار ديدن آن هم غروب باران زده اي که براي اول بار آمدم..........
و ناله ميکردم به سان ناله گلي گوشه بهار.............و تو مرا نخواهي ديد
ونخواهي شنيد .........مگر .........نيمه شبي فرار.........................
روز ها هنوز از پي هم ميگذرد
و تو نخواهي آمد
نتوان که خواهي آمد
خودمو کشتم آپ نکنم.........نشد .........دلم نيومد ...........در واقع دلم داشت ميترکيد......
و اينکه ،ايني رو که خونديد(2).....وقتي داشتم درس شيرين شيمي رو ميخوندم نوشتم.................کنار جدول مندليف آخر کتاب........براي همين
مجبور شدم دوباره درس رو از رو کتاب مبتکران بخونم (خدا پدر مادر .......+فک و فاميلاشون + خودشون +.......رو بيامرزه) من جاي وزير آموزش پرورش بودم اين کتاب ها(مبتکران) رو جايگزين کتاب درسي ميکردم.
و ديگه اينکه نظر + دعابراي کنکورم رو نفراموشيد...........
پا نويس............
1)خودمو گفتم ها.......!
2)ميگم ايني که خونديد چون ميدونم شعر حساب نميشه ..داستانم که نيست....قطعه ادبي هم که ...شايد يه دل نوشته باشه......
3)يه نکته مهم که خيلي هم واضحه ........اگه من خودم متن ر و براتون بخونم يه چيز ديگس( فکر کن اينجا شکلک نيشخنده)
[آرشيو شده ها]
[30/4/1387- 4:15 ع] بزرگترين مداد دنيا
[17/2/1387- 3:24 ع] تو بزرگي مثل اون لحظه که بارون ميزنه........!!!(1)
[آرشيو شده ها]
بازديد ديروز: 3
کل بازديد :3115
منا يازرلو متولد 11 خرداد 1369 مي باشد . طبق معناي خرداد(جوزا)فرزند طبيعت است. داستان مي نويسد . منادر عربي يعني آرزو. يازر لو در ترکي يعني نويسنده. و او هم دوست دارد (آرزودارد)نويسنده شود. چون يک خورده دير به دير مي نويسد.(تنبل است .توبه کسي نگو) و قدم مبارکش را در پيش دانشگاهي تجربي گذاشته مجبور است از مطالب(هم شعر.هم داستان) دوستانش در وبلاگ استفاده نمايد.
آخرين سطر گريه...خانم جلالي و آقاي نشاطي
بارانه نشاطي
spotlight
غزلواره...حمیدرضا میرزایی
محمد علي شادمان
چشمان سياه ...سحر بهترين هم کلاسي عمرم
معبد پاییز...علی اکبر آغاسیان
نام: | |
ايميل: | |
